پهلوانان ایران زمین....
شب هجدهم بهمن ۱۳۶۱ عملیات والفجر مقدماتی گروهان ما وظیفه اش از کار انداختن چند سنگر دوشکای دشمن و رسیدن به بالای تپه دوقلو بود. یک قبضه ی دوشکای عراقی کل گروهان را زمین گیر کرده بود. برادر صمد معاون گردان فریاد زد: یه آر پی جی زن داوطلب میخوام بره اون دوشکارو خاموش کنه. نفس در سینه ی همه گیر کرد. دل شیر میخواست تا کسی بتونه حتی یک لحظه سرش را از روی زمین بلند کند. اما حسین همان بسیجی نوجوان و نحیف ساوه ای قد علم کرد قبضه آر پی جی را برداشت و راه افتاد. قبضه از قدش بلند تر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالای یک تل خاک. همه زیر لب دعایش می کردیم. درست روبروی سنگر دوشکای دشمن زانو زد و صدای خارج شدن قبضه از ضامن و بعد صدای شلیک موشک را شنیدیم . هم زمان با شلیک موشک بچه ها یک صدا تکبیر گفتند....
گلوله درست خورد وسط سنگر دوشکا. عراقی ها حالا داشتند کمی دور تر از سنگر دوشکا به طرف ما شلیک میکردند. یکی از تیرهایشان به حسین اصابت کرد. رفتیم و او را از تل خاک آوردیم پائین خون از دستش فواره می زد. شکر خدا آسیب جدی ندیده بود. تیر خورده بود کف دستش. دیگر جنگ تن به تن شده بود. گفتم: حسین برگرد بچه ها تورا به آمبولانس برسانند. سگرمه هایش رفت توی هم . گفت کجا بروم؟ گفتم آخه از تو دیگه کاری بر نمیاد. با دست سالمش نخی از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت: زود این نخ رو ببند به ماشه ی این تفنگ بعد هم مسلح اش کن و بده دست من.... از آن همه عظمت اش احساس حقارت کردم.....
نقل از روئینه به قلم گل علی بابائی
این وبلاگ کاملا فرهنگی و برای ارائه فرهنگ اسلامی است یعنی خوب بودن خوب زیستن و خوب رفتن در حالی که خاطرات خوب بر جای بگذاریم . دنیا محل گذر است بگذاریم و بگذریم.